تبليغاتX
پيله
بهانه‌هاي نوشتن

لیلی

 

بیخود دلتان را خوش نکنید. لیلی هنوز اعتراف نکرده است.سه بار اقدام به قتل و یک بار هم بعله دیگر جواب داد و توانست من را بکشد. بگذارید مساله را برایتان روشن کنم من رضا آهنگر، 34 ساله، مهندس نرم افزار بودم و در حال حاضر فقط مقتول هستم. لیلی راس ساعت 10 صبح روز سه شنبه با یک ساطور من را کشت. این که واضح و روشن است( لااقل برای خودم) که من کلی التماس کردم که مهلت بیشتری به من بدهد. ولی اگر بشناسیدش، میفهمید که اگر لیلی بخواهد، کسی جلو دارش نیست. آشنایی من با لیلی از مطب دکتر فروتن شروع شد. آمده بود تا وسواسش را درمان کند به زنم گفت: شما هم مثل من به وایتکس علاقه دارید؟ و زن ساده دل، مهربان 25 ساله من گفته بود: نه! شوهرم شبها گریه میکند و دلش برای مادرش تنگ میشود. آمده ایم دکتر ببینیم چه میشود کرد. و لیلی با چشمانی از حدقه در آمده به من نگاه کرد و گفت: آخی...مامانی! لیلی شماره تلفنش را به من داد و گفت: بذار برات مادری کنم! به خدا که همه اش همین بود. بعد هم وسوسه لیلی، نگاهش، بدنش، مادری اش، و عشق لیلی دیگر مجال نداد تا زن بیچاره و مهربان من باز هم دلش به حالم بسوزد و من را دکتر ببرد. گفتم که لیلی وسواس داشت. تا اینکه یک روز گفت: رضا، تو داری به من خیانت میکنی؟ گفتم جان لیلی نه! زنم از ترس من توی انباری میخوابد و حتی اگر بخواهم خیانت کنم هم راهی نیست. در را قفل میکند. ولی گفت خواب دیده که من با زنی بلند قد و کمر باریک و لوند دارم در خیابان ولیعصر قدم میزنم و برایش چس فیل هم خریده ام! خب، خواب خواب است دیگر! ولی فایده ای نداشت. لیلی به خواب اعتقاد داشت و توی غذای من واجبی ریخت که نجات پیدا کردم. مدتی با من سر سنگین بود و بعد دوباره گفت: بذار برات مادری کنم. من هم که عاشق لیلی... شروع شد .اینبار من را در حالیکه ظرف میشست توی سینک آشپزخانه دست در دست حوری 14 ساله ای دیده بود و تمام. روسری اش را دور گردنم پیچید و خواست خفه ام کند ولی به سرفه افتاد و من نجات پیدا کردم. من هم که عاشق لیلی...دفعه سوم آخرین بار بود. حس کرده بود من هر روز ساعت 4 بعد از ظهر با زنی در میدان فردوسی قرار میگذارم. گفتم که حس کرده بود. اینبار رفته بود سر قرار و ساعت 3 شب پلیس به جرم علافی و ولگردی دستگیرش کرده بود. روز بعد ساعت 9 صبح آزاد شد و به سراغ من آمد. زنم در انباری برای سلامتی ام دعا میخواند و مادرم هم در گور تنش میلرزید. لیلی فریاد کنان گفت: حالا منو به پلیس لو میدی؟ هر چه التماس کردم که فرصت بیشتری به من بدهد فایده نداشت و لیلی من را کشت. در مراسم ختم من به زنم گفت: رضا رو نمیبخشم به من خیانت کرد! و من مجبور شدم شب به خواب زنم بروم و التماس کنم که حرفهایش را باور نکند. لیلی همه چیز را به پلیس توضیح داد و زنم به جرم قتل من به زندان افتاد. هرچه به خواب لیلی میروم و التماس میکنم که خودش را معرفی کند میگوید:من عاشقت بودم ولی تو به من خیانت کردی! حالا فقط به نجات زن مهربان و لاغرم فکر میکنم. باید زن قد بلندو  حوری 14 ساله و زن میدان فردوسی را پیدا کنم و به خوابشان بروم شاید آنها بروند پیش پلیس و اعتراف کنند...اعتراف کنند... لیلی همان زنم است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:36  توسط عاليه عطايي | 

 

بیماری

 

از وقتی فهمیده ام بیمارم، به خودم افتخار میکنم. فروتن شده ام و بخشنده و شدیدا مهربان! روزی دو ساعت بچه همسایه را نگه میدارم تا برود باشگاه و هیکلش را دلخواه کند، به تمام دوستان دوران دبیرستان و دانشگاهم زنگ زده ام و از همه شان عذر خواهی کرده ام بابت همه بد اخلاقی هایم، با مادرم صمیمی شده ام و دیگر مهم نیست چقدر خودش را میشوید و جورابهای پدرم را وایتکس میزند، گاهی که خیلی عاطفی میشوم آهنگی از یک خواننده ای که در گذشته فکر میکردم مزخرف است میخوانم و به این فکر میکنم که طفلک زحمت کشیده است. به هر حال توانش همین اندازه بوده. نسبت به اهالی هنر حس رفعت بسیار گرفته ام. هر کس هر کاری کرده است حالا برایم محترم شده و همه به نظرم پیش کسوت می ایند. بهتر است دیگر از خودم تعریف نکنم، همینقدر کافی است که شما بدانید من مهربان و بخشنده شده ام.

دکتر سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: نه عزیزم، تو دیوانه نیستی،تو بیماری! مهم نیست که تو در روز چقدر واقعی هستی چقدر تخیلی! مهم اینست که تو هنوز میفهمی کجای کارت خودتی و کجا آنکه در تو هست! یادم رفت بگویم. ماجرا از آنجایی شروع شد که من فهمیدم کسی در من زندگی میکند! کسی که گاهی یادش میرود من چند ساله ام! دلش میخواهد توی خیابان لی لی بازی کند، گوشی تلفن را بر میدارد و مزاحم تلفنی میشود، در خانه همسایه در میزند و فرار میکند، شبها خوابهای اروتیک میبیند، عاشق راننده تاکسی میشود و روزها برایش اشک میریزد. من هم مجبورم در این بین زندگی خودم را داشته باشم . سر کار بروم و گروهی را  با چند سال تجربه مدیریت کنم، به خانه و شوهر و بچه هم رسیدگی کنم. در مراسم هفتگی خانواده شرکت کنم  و برای برگشتن مادر شوهرم از مکه مهمانی بدهم و مهمتر از همه اینها سنگ صبور تمام دوستانم باشم. تا اینکه متوجه شدم کسی که در من هست تازگیها زیاد گریه میکند، دلم برایش سوخت و برایش وقت گذاشتم تا ببینم چه شده و در نهایت متوجه شدم که او زیاد عاشق شدن را دوست دارد. سالها پیش دوستی به من گفته بود که اینگونه آدمها بیمارند! من هم رفتم دکتر تا بفهمد که باید با این بدبخت درمانده چه کنم؟ اوایل دکتر طوری رفتار میکرد که انگار من دروغ میگویم و کسی در من نیست. با هر ترفندی دنبال اثبات این موضوع به من بود ولی من مقاومت کردم تا برایش روشن شود که هست و من اشتباه نمیکنم. و کسی که در خانه همسایه در میزند، توی قوری چای تف میاندازد و هی عاشق میشود و به همه چیز و همه کس شک دارد من نیستم! دکتر بالاخره فهمید. تشخیص داد بیشتر مشکل کسی که در من است، اینست که بلد نیست از گذشته دل بکند، عشقها، ترسها، امیدهایش را با خودش حمل میکند و بسیار وابسته به زمین و زمان است. ولی وقتی که پرسیدم چرا من را انتخاب کرده است؟ نکند فکر میکند من دیوانه ام که میتواند در من جا خوش کند؟ گفت: نه عزیزم، تو دیوانه نیستی، تو بیماری!

حالا کسی که در من زندگی میکند، هر روز میرود سراغ دکتر! برایش گل و کراوات میخرد. گریه میکند و دلش میخواهد دکتر بیاید دنبالش تا بروند رستوران شام بخورند...من هم که گفتم از وقتی فهمیدم بیمارم بزرگوار شده ام . مهربان شده ام سعی میکنم همراهی اش کنم تا دلش نشکند. حالا بماند که بچه ام تازگی آبله مرغان گرفته، خواهرم از سفر برگشته، خرید سال نو را باید تمام کنم، ماشین لباسشویی خانه مان خراب شده و کلی لباس روی دستم مانده، رئیسم میخواهد سفر برود، دوستم در انتظار کمک است و کلی کار دیگر.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 17:35  توسط عاليه عطايي | 

 

"سپاس از مادرم که گرچه دستانش از انتخاب کوتاه بود، اما به دستان من توان بخشید"

برای دخترم

آنحا همه زن بودند که تو آمدی. برایشان مهم نبود که تو چقدر شبیه منی مثل من که شبیه مادرم بودم. دلشان ساعت مرخصی شان را میخواست بعد از زایمان سخت و طولانی من. دهانشان کف کرده بود بس که فریاد کشیده بودند و از من تقاضای همکاری در تولدت را داشتند. میبینی عزیزم، منی که نه ماه تو را بزرگ کرده بودم حالا پرستارانی بودند که ژستی دلسوز داشتند و اخمهاییشان درهم بود که تو خوب نفس نمیکشی و این تقصیر من بود! اما من نیازی به کمکشان نداشتم. من به تو و آمدنت اعتماد داشتم میدانستم وقتی که نوبتت بشود خودت می آیی ما چند ماه با هم حرف زده بودیم و من میدانستم تو الان داری با فضای کوچک نه ماهه ات خداحافظی میکنی، موهایت را شانه میزنی، لبانت را مک میزنی  و از همه مهمتر آخرین غذای بند نافی ات را میخوری و اینها با اینهمه سر و صدا حسابی عیشت را منغض میکنند. دیدمت که چطور جفتک میانداختی و مقاومت میکردی. دیدمت وقتی همه حواست به جفتت بود که دارند از تو جدایش میکنند. تو پر از تجربه به دنیا آمده ای. از دست دادی و به دنیا آمدی. عزیز مادر،من میترسم از آن ماهی که بر خلاف جهت آب شنا کرد و بر نگشت. و بعد از آن ماهی های دیگری هم رفتند و مردند. چون ماهی نمیدانست راهش را فرزندانش تقلید میکنند.

 پی نوشت: دوستان علاقه مند به ادبیات داستانی میتوانند برای خواندن و نقد داستانی از من با عنوان " چند روایت منسجم از یک قتل"  به وبلاگ انجمن داستانی چوک مراجعه کنند. منتظر نقدهای مفیدتان هستم. انجمن داستانی چوک 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:5  توسط عاليه عطايي | 

 

عکس

بهانه امروزم برای نوشتن پیدا کردن عکسی کهنه و خیس زیر باران بود. عکسی از یک مرد و زن که رو به دوربین لبخند میزدند و پشت سرشان پرده ای آویزان بود به رنگ آبی که بدجوری توی ذوق میزد. مرد به نظر 40 ساله بود و زن کمی جوانتر با رژ لب قرمز و دندانهایی مرتب. مرد به زن میگفت: خودتو به من نزدیکتر کن و زن با حجبی خاص خودش میخندید. زن کمی سرش را به سمت مرد خم کرد ولی مرد انگار رضایت نداشت اخم کرد و گفت: چیه؟ نکنه از من خوشت نمییاد؟ زن با ابرو به عکاس اشاره کرد که یعنی بفهم تنها نیستیم ولی برای مرد مهم نبود. به این فکر میکرد که این میتواند آخرین عکس یادگاریشان باشد پس باید صمیمی بیافتند. عکاس گفت: حاضرید؟ زن خودش را جمع و جور کرد و دوباره لبخند زد. مرد بازوی زن را به سمت خودش کشید و از بوی عطر زن احساس خوشی در تمام تنش پیچید. لبخند زد و فلاش! دو روز بعد عکسشان را گرفتند و مرد آن را لای دفترچه بیمه ماشینش گذاشت و از زن خداحافظی کرد. امروز مرد تصادف کرد همین جلوی پنجره من و صدای ترمزش با صدای گیتار من تلفیق شد و من آرپژ ناخواسته ای زدم و به پایین نگاه کردم. حجمی از آهن آلات درهم دیدم و باران نگذاشت بیشتر از این صدایی بشنوم و تنها همین عکس باقی مانده بود.

عکس را به اداره راهنمایی رانندگی بردم شاید نشانی از زن پیدا کنم ولی گفتند اصلا تصادفی امروز اتفاق نیفتاده است و من حتما اشتباه دیدم. افسر پلیس انگار دلش برای استیصال من سوخت. گفت: بده عکس رو ببینم. عکس خیس را با احتیاط نشانش دادم. کمی به عکس و بعد به من نگاه کرد. گفت: مارو گرفتی؟ اینکه خودتی! برو پیش دکتر.....دیگر نشنیدم افسر چه گفت، دکتر چه گفت و دیگران چه گفتند. فقط یک سوال برایم باقی مانده است اگر زن توی عکس منم پس مرد من کجاست؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 23:52  توسط عاليه عطايي | 

 

بهانه های نوشتن

دلم بهانه میگیرد. دنبال رد پای توام! بوی مریضخانه میدهم و دارو. تو مثل بغض توی گلویم مانده ای. از اینکه توی گلویم هستی شقیقه هایم تیر میکشد. با خودم فکر میکنم چقدر برای بغض شدن جوانی! نه هنوز راه درازی داری. طرح بهانه هایم را برایت میکشم. با خطوطی ساده و بعد با حجمی به شدت تصنعی. رادیو هر ساعت یکبار اخبار سرد دنیا را روی سرم خراب میکند. عروسک دست آموزم از ترس مرده و من زورم حتی به تنهایی ام هم نمیرسد...بهانه هایم برای دوباره نوشتن کافی ست. من تا وقتی که تو مرا میخوانی مینویسم. یا درستر بگویم از روزی که تو مرا خواندی، نوشتم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:53  توسط عاليه عطايي | 

 

مالیخولیا

 

امشب دو جور غذا درست میکنم. لباس قرمز چسبان میپوشم. همان که تو آبی اش را برای لیلا خریدی. آماده میشوم برای اینکه تو مسخره ام کنی و لیلا را به رخم بکشی! سنگینی و نجابتش را، لباس ساده و مناسبش، و از همه مهمتر سلیقه اش در انتخاب همه چیز جز شوهر! آنطرفتر من با احمد گرم میگیرم از سیگارش به من تعارف میکند. میگیرم و میروم توی دستشویی و دودش را فوت میکنم توی پره های تهویه که بچرخد و گم شود. تو نفهمی که من بوی گل نمیدهم و به همان بوی عطر ملایم لیلا اکتفا کنی. احمد و لیلا که از سفر ماه عسلشان برگشتند من عق میزدم. تو نگران بودی که نکند یادم رفته باشد قرص های زرد تاریخ دارم را به موقع بخورم و کار دستت داده باشم. عصبی شدی و شبها روی کاناپه میخوابیدی. احمد که آمد خانه مان لباست را روی کاناپه دید و همه چیز را فهمید. ولی خیالش را راحت کردم و قرص زرد رنگی را با یک لیوان آب نطلبیده خوردم! احمد گفت لیلا قبل از اینکه زنش بشود با مردی رابطه داشته...تاکید کرد قبل از اینکه زنش بشود ولی من نگفتم که چند بار بوی لیلا را از بدن تو پیدا کرده ام. ناراحت نشو من فضولی نکردم ولی این بو هم مثل هر بوی بی حیای دیگری، وقاحت دارد. خودش را بیرون میاندازد. این بو خودش فاحشه ای ست که آب از سرش گذشته و به همه خودش را نشان میدهد. تو هم بوی من را فهمیدی. ما همه بوی همدیگر را فهمیدیم. ولی تو بگو از کی شروع شد؟ از کودکی تان که مادر لیلا خورشت بادمجان های خوشمزه برایتان پخته یا هم از روزی که قهر کردید و سالها بی خبری بعد از آشتی تان شما را خواهر و برادر کرد. نه تو ندیدی! تمام این سالها من را ندیدی. من برایت موجودی قرص خوار بودم که در صورت فراموشی خطر ساز میشدم. تو حتی  نگاه احمد را وقتی که تو و لیلا با هم میرقصیدید، بهتان زل زده بود ندیدی. تو من را ندیدی و فشار دستهای دردمند احمد را که همه چیز را با من تمام میکرد. و چه  لذت بخش بود بعد از سالها دیده شدن! با اینکه اینبار هم...بیا دیگر برای هم توضیح ندهیم. اصلا چه فرقی میکند که ما چقدر اخلاق داشته باشیم، وجدان داشته باشیم، درست باشیم..بیا امشب که تولد تو هست خودمان باشیم. من دو جور غذا درست میکنم. فسنجان! ترشش برای من و احمد، شیرینش برای تو و لیلا...با هم میرقصیم. به روی خودمان نمی آوریم. کادو میدهیم. تو گونه لیلا را خواهرانه میبوسی..احمد به تو کتابی هدیه میدهد که هیچ وقت نمی خوانی اش! مادرت میگوید: دوست خوب از برادر بهتر است. آخر شب که مهمانها میروند چیزی از لیلا هست که جا می ماند تو میروی و احمد ماشینت را بر میگرداند! شاید هم نه تو بروی که لیلا لباسش را بپوشد و پالتو اش را به رسم ادب تنش کنی و بعد...بیا پیش داوری نکنیم. امشب تولد توست! دو جور غذا درست میکنم بالاخره ما همه خواهر برادریم باید کنار هم خوش باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 19:35  توسط عاليه عطايي | 

قصه حیوانات

حساب بر این است که دنیا، دنیای حیوانات متمدن شده است. حتی سعی کرده اند غرایزشان را هم متمدن کنند. ولی باید قبول کرد که حیوان، حیوان است و کاریش نمیشود کرد. حتی اگر مدرسه برود، کامپیوتر داشته باشد، وبلاگ بنویسدو....این داستانها بعد از متمدن شدن حیوانات نوشته شده است. خودتان بخوانید و قضاوت کنید!

شیر، سلطان جنگل

یک روزی از روزهای خدا سه بچه شیر متمدن شده رفتند سراغ پدرشان و گفتند میخواهند بروند شکار. پدرشان موافقت کرد. چون از زمانی که مادرشان قهر کرده بود و در میدان اصلی جنگل کانون حمایت از شیر زنان را راه انداخته بود غذایی برای خوردن نداشتند و پدر به سختی برای خودش شکاری پیدا میکرد. ولی از آنجایی که سلطان بود تمام امور مربوط به شکار را به روز کرده بود و بچه شیرها از خدم و حشم کافی برخوردار بودند. بچه شیرها رفتند سراغ میر آخور و گفتند: سه تا کرگدن تند رو بهشان بدهد تا پشتش سوار شوند و بروند شکار! میر آخور سه تا کرگدن آورد که دو تای آنها چلاق بودند و سومی اصلا پا نداشت! با کرگدنها رفتند سراغ میر شکار و از او خواستند پنجه هایشان را تیز کند ولی دیدند دو تاشان ناخنهاشان هاشان شکسته و سومی اصلا ناخن ندارد هنوز! سوار کرگدن ها شدند و رفتند جنگلی که راه نداشت، از درختانی گذشتند که برگ نداشت .در وسط جنگل به کلبه ای رسیدند که دیوار نداشت. توی کلبه سه تا دیگ بود که دو تاش شکسته بود و سومی اصلا ته نداشت. دیگها را نشان کردند و رفتند. رسیدند به سه تا آهو که دو تاشان مرده بودند و سومی اصلا جان نداشت. آهوها را بردند توی همان کلبه ای که دیوار نداشت و پوستشان را کندند و گذاشتند توی دیگهایی که دو تاش شکسته بود و یکی اصلا ته نداشت و زیرشان را آتش کردند.استخوان پخت و گوشت اصلا خبر نداشت. تشنه شدند گشتند دنبال شیر آب. ولی سه تا نهر پیدا کردند. دو تاش خشک شده بود و یکی اصلا آب نداشت. از زور تشنگی تمدن یادشان رفت پوزه شان را گذاشتند به نهری که کمی نم داشت و بنا کردن به مکیدن. بچه شیر ها دو تا شان ترکیدند و آن دیگری اصلا سر بر نداشت!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:44  توسط عاليه عطايي | 

عمراً اگر این بار کفشت پیدا شود!!

 

فکر کردی هرجا بروی و کفشت را جا بگذاری، یکی پیدا میشود و عاشقت میشود و خوشبخت میشوی؟ نه جانم تمام شد خبری نیست!دستت رو شده. همین دیروز خودم دیدم که بچه ای کتابت را از پنجره پرت کرد بیرون. در حالیکه فریاد میکشید: تکراریه! تکراریه! فقط یک احمق میتواند چندین بار گول تو را بخورد و هی خودش را جای تو بگذارد و از سرنوشت افسانه ای تو لذت ببرد. خب احمق بودن هم مثل خیلی چیزهای دیگر دست خود آدم نیست حالا فرضا که من احمقم یا بهتر بگویم بیا قبول کنیم که من احمقم و بارها و بارها خودم را جای تو گذاشته ام. و البته هر بار به هر چیزی تبدیل شدم جز تو! نه موشها به کمکم آمدند و نه هم فرشته مهربان. شاهزاده هم که خدا خیرش یدهد تا به من رسید حواسش به همه اعضای من بود جز پا! ولی من از اینکه جای تو باشم خسته نشدم! به هر حال تو دلربا بودی و مورد توجه! بزرگترین قابلیتی که بعد از سالها در نقش تو فرو رفتن پیدا کردم، قدرت تو در چند باره گول زدن خواننده هایت بود و من از این تکنیک مثل یک بازیگر کار کشته زیاد استفاده کردم. هر چند که خیلی ها آخر بازی به من میگفتند تو فقط یک بیمار روانی هستی که فکر میکنی جذابی! ولی من اعتماد به نفسم را از دست نمیدادم. و البته بهشان حق میدام که عصبانی باشند. چون رقص و عیش ونوش و وصالی در کار نبود! غرض از این همه روده درازی این ست که بگویم حالا بعد از سالها من هم از تو خسته شدم. چرایش بماند برای من و بقیه! تو همین اندازه بدان که یک روز صبح من فهمیدم تمام لنگه کفشهایم که اینور و آنور جا گذاشته ام با هم پیدا شدند! کسی تمام آنها را آورد و خودش را شاهزاده معرفی کرد. با ارائه چندین لنگه کفش دیگر جای شک و تردیدی نبود. و خب بالاخره فکر وصال و عشق و...همین چیزها که خودت استادی! من از تمام تکنیکهای خاص تو برای جلو انداختن خوشبختی استفاده کردم. ایجاد رعب و وحشت، ابداع رقیب، دیوانه نمایی، لطف و محبت غیر قابل کنترل، فرار از خانه...و هر کاری که از تو آموخته بودم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که حالا که به این کاشف کفش های قبلی ام رسیدم یک بار هم کفشم را برای او جا بگذارم تا بازی به بهترین شکل تمام شود. کفش را جا گذاشتم و در انتظار جواب بودم که هر شب توی نکبت زده با آن خواهر های در به درت به خوابم آمدید و گفتید: عمراً اگر این بار کفشت پیدا شود!! و سه با تکرار میکردید( سه نفرتان جدا جدا میگفتید). و درست میگفتید کفش من پیدا نشد که نشد! یعنی نتوانست پیدایش کند. فکرش را بکن که من چقدر از تو بیزارم؟؟!! در آخرین دفعه کفش بازی، درست وقتی که در اوج میخواستم با نقشم خداحافظی کنم تو پشتم را خالی کردی و خودت حسود شدی و مثل همان خواهرهای فلان فلان شده ات تنهایم گذاشتی و در آخرین حدسی که میزنم این است که کفش من در کار خانه بازیافت مواد به یک آدامس تبدیل شده است. ودهان به دهان میچرخد و چرخه آدامس هم از روز تبدیل آدامس هست و بس!.بگذریم. گفتم که بیا قبول کنیم من احمقم! ول تو از من هم احمق تری چون خودم بارها  دیدم که تو با یک لنگه کفش لنگ میزنی و نمیگذاری کسی ادامه داستان افسانه ایت را بنویسد...لنگه کفش تو هرگز پیدا نشده و من تنها کاشف این راز هستم. هر چند که با همان فرض حماقتم این موضوع اصلا قابل اثبات نیست. و اینچنین است که تو افسانه میشوی و من......فراموش میشوم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 4:21  توسط عاليه عطايي | 

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

گاهی زودتر از اینکه زمانت برسد فراموش میشوی. به قاضی میگویی نمیتوانی زندگی کنی. دوستت ندارد اصلا نداشته وسوسه آغوش تو آنقدر بوده که دروغ سر هم کند! به قاضی میگویی مهریه ام را میبخشم..بچه ام را هم میدهم...هیچ چیزی نمیخواهم این سالهای گذشته عمرم که از نوجوانی تا الان هم بوده میبخشم...فقط دیگر توان تحمل تجاوز هر روزه را ندارم. قاضی مثل مردان بزرگ روزگار سرش را بالا میگیرد و به جایی در افق خیره میشود. دلت قرص میشود..میگوید: چرا ببخشی؟ تو حقت است از هر چه در سالهای زندگی به دست آوردی محافظت کنی...میخواهی تمام حقوقت را بگیرم؟ نور به تمام وجودت پاشیده اند. دنیا در مقابل نگاهت رنگ میگیرد از حالت سیاه و سفید در می آید..میگویی: یعنی میشه؟ لبخند میزند و میگوید: آره این برگه پزشکی قانونی رو پاره کن از این به جایی نمیرسی.تجاوز در خانه شوهر؟ محاله! شب بیا پیش خودم کارتو درست میکنم!!!!!!!!

 تو فراموش شده ای نه امروز و با این مرد آن مرد. تو سالها در گذر تاریخ پر افتخار مردانه فراموش شده ای. زن شده ای بی آنکه بفهمی.مادر شده ای بی آنکه لمشس کنی. فاحشه میشوی بی انکه بتوانی از خودت دفاع کنی. تو همه چیز میشوی جز خودت. گروهی برای حمایت از تو جمع میشوند. کمپین دارند و امضا جمع میکنند. مثل حیوانات دنبال حقوقت میگردند. ولی کسی باور نمیکند که تو نسلت منقرض نمیشود. تو از گشنگی نمیمیری. تو فراموش میشوی. و برای فراموشی هنوز دارویی پیدا نشده است! کسی در زندان اعدام میشود به جرم دفاع از خود در مقابل مردی که وزن نامردی اش بیشتر از مردی اش است. کسی سنگسار میشود بدون اینکه صدایش به جایی برسد و به کسی گفته باشد عشق را کجا تجربه کرده..به حکم کدام قانون کشته میشوند زنانی که حتی به اندازه همان حیوانات حامی ندارند! تو و هم جنسانت به دنیا نیامده فراموش شده اید!

من به کدام خاطره افتخار میکنم وقتی که سالهاست نیستم!تو کدام خاطره را دنبال میکنی؟  به سرنگ فکر میکنی...به تیغ...به دار....به آتش....یا هم مرگ تدریجی! ما فراموش شده ها خودمان میمیریم. مرده ایم!پس اعدام زنان را متوقف کنید!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:3  توسط عاليه عطايي | 

قصه چهارم....نویسنده

مگر نوشتن چقدر وقت میخواهد؟ جعفر را که وادار کنم سرنوشتش را عوض کند همه چیز تمام میشود. اصلا چرا وادارش کنم این منم که تصمیم میگیرم بی بی گیسو به غربت نرود و همانجا خانه پدری بماند تا جعفر هم مجبور نشود به دنبالش روانه شود و بعد کارشان به عشق برسد. اگر بی بی گیسو در همان خانه پدری بماند باید زود شوهر کند دلیلی برای مخالفت پیدا نکند، دلش نخواهد درس بخواند، مثل مادرش باشد و به دنبال به دست آوردن ملک و املاک!یوسف پسر دایی اش که به خواستگاری آمد خوشحال شود و برود دست دایی را ببوسد و فرزند خلف پدرش شود. اینجوری خان سکته نمیکند و بی بی گیسو هم منفور نمیشود. جعفر هم همان باغبانی اش را بکند اصلا اگر عشقی هم دارد به درک! چقدر قصه دختر دارا و پسر فقیر بنویسیم؟؟ بی بی گیسو نقاش هم نشود به جایی بر نمی خورد همین من که نویسنده شدم کجای دنیا را گرفتم؟ نویسنده متوسط برای جامعه متوسط و در نهایت محصول متوسط....همه چیزم متوسط شد. لااقل بد هم نبود که بخواهم بیخیال نوشتن شوم! جعفر هم که نمیتواند از پس عشرت الملوک بر بیاید و در نهایت هم که....چرا مرورش میکنم این درمانده مفلوک را؟ من که یک عمر گیر عاشقی بودم میفهمم چه نکبتی ست این درد بی درمان! همه اش حقارت میشود و عقده! همین است که دلم نمی خواهد جعفر را بنویسم. اصلا نوشتن شخصیت عاشق آزارم میدهد..خان و عشرت الملوک و محمد حسین و...خوبند. تکلیفشان با خودشان و من روشن است ولی عاشقها به دمی بند میشوند. به اینکه بی بی گیسو به کجا برود؟ شوهر کند یا نه؟ و هزار تا اما و اگر دیگر. از این اگرها که عشقشان را شرطی میکند بیزارم! همین الن که دارم مینویسم جعفر از بین کلماتم خودش را دارد تحمیل میکند. میخواهد حرف بزند. بگو جعفر: خانوم یادتون رفت.من به دنبال بی بی گیسو دنیا رو گشتم ولی دم مرگش رسیدم. عشق من شایسته نوشتن هست...ببین جعفر من تو را میفهمم.تو مظلوم بودی..قربانی بودی...طفلکی بودی...شبی را با خیال خوش کنار بی بی گیسو نخوابیدی....ولی تو فکر میکنی همه اینها فقط قصه تو هست؟ قط تو بودی که اینقدر زجر کشیدی؟ همه عشاق دیگر به تخمت! نه من نمیتوانم بنویسمت بخاطر اینکه مثل من خودخواهی. تو هم میخواهی هر جور شده صدای مظلومیت عشقت را به گوش دنیا برسانی و من هم شدم ابزار! دلم برای همه قربانی هایی که اینترنت ندارند، کتاب ندارند، اصلا سواد ندارند میسوزد. تو هم جعفر تا همین جا به اندازه کافی دیده شدی! جعفر پشتش را به من کرده ولی دستش هنوز روی صفحه کلید است. دستم را فشار میدهد: حالا نوبت کیه؟خودت؟ فکر کردی اینقدر خدایی کردی که باید عشق منو با خودت مقایسه کنی؟ از تو بدم میاد. حقیر و خاک بر سری...تو کی هستی که تا به همین جاشم در مورد ما حرف زدی! تورو چه به عشق ما.برو سراغ فراموشی هات..حشیش و الکل و هر گه دیگه ای که باعث بشه دست از سر نوشتن برداری!تو هم فکر کردی فقط خودت عاشقی! دنیا رو به گند کشوندی طرف به تخمش هم نیست!چون باورت نکرده. دوستت نداشته...شدی عقده ای به عشق پاک و دوطرفه ما....خففففففففففففففففففه شوووووووووووووووو. میکشمت!!!!!

جعفر مرد. یعنی کشتمش! از خودم دفاع میکنم "راوی به دلیل نزدیکی با نویسنده سر از ضعف ها و مشکلات نویسنده در آورد و پررویی کرد و مرد." فقط الان من چی بنویسم؟ راست میگفت دوستم نداشت؟ جعفر! میخوای مرده روایت کنی؟ قصه رو میپیچونم هان؟ جعفر!!! با توام....جعفر!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:6  توسط عاليه عطايي | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
راه دیگری برای گفتن حرفهایم ندارم! اگر پیدا کنم دیگر نخواهم نوشت! ولی تا آن وقت....

پیوندهای روزانه
کتابخانه من
داستان های من
نمایشنامه های من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
آرشیو موضوعی
داستان
نمایشنامه
شعر
نقد
پیوندها
هوشنگ گلشيري
كافه داستان
عباس معروفي
رضا براهني
شهريار مندني پور
حسين سناپور
مريم پاليزبان
عليرضا نادري
گروس عبدالملكيان
نيروانا تئاتر
مريم منصوري
جستجوگر فارسي دهيو
جن و پري
وب سايت نمايشنامه
بيرجند نيوز
وبلاگ دانشجويان ادبيات داستاني
مصطفي مستور
سايت ايران تاتر
هذيونات يك ابله
بنياد صادق هدايت
عباس نعلبنديان
كانون نمايشنامه نويسان
جنبش ادبيات غير متعهد
فراخوان هاي ادبي
كاوه احمدي
كافه هفت
محسن عظيمي
گرگ دونده
تارا
امير رضا كوهستاني
يك كافه با ديوارهاي آجري
انجمن داستاني چوك
خبرگزاري انجمن داستاني چوك
پاتوق ادبي
سايت سخن
سايت خوابگرد
سايت جايزه ادبي ايران
روايت پارسي
كارگاه مجازي ادبيات
احمد بيگدلي
نسيم خسروي
ميس شانزه ليزه
مسكالين
گورزا
سايت روزي روزگاري
داروگ
مسعود حقيقت
گل خونه
قطره
آبي
يادداشتهايي از كابل
حرف_حرف_حرف
ثلج
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM